پ.ن:نوروز امسال اولین عید نیمه متاهلی من است!
و زین پس در بخش نقد و معرفی کتاب ماهنامهء(کتاب ماه ادبیات)در خدمت دوستان خواهم بود.
لازم به ذکر است که اولین مطلب بنده(نگاهی به رمان باد بادک باز) در شمارهء اسفندماه این نشریه به چاپ رسیده است.
تا چه پیش آید!!!
اگر خداوند حتی برای لحظه ای فراموش کرده بود که من یک(عروسک پارچه ای)هستم٬وبه من جرعه ای حیات می بخشید٬شاید:هرآنچه را که درفکرم می آمدبه زبان نمی آوردم٬بلکه پیرامون چیزهایی که می خواستم به زبان بیاورم٬ فکر می کردم.به چیزها به اندارهءمعنایشان ارزش می گذاشتم٬نه به اندازهءقیمت و بهایشان. کمتر می خوابیدم.بیشتر به رویا می رفتم ومی فهمیدم که به ازای هر یک دقیقه که چشمهایم را می بندم٬شصت ثانیه نور وروشنایی را از دست داده ام.
وقتی دیگران به عقب برمیگشتند٬من جلو می رفتم و وقتی دیگران می خوابیدند من بیدار می ماندم...گوش می دادم وقتی دیگران صحبت می کردند.و می فهمیدم که چگونه باید از خوردن یک بستنی شکلاتی لذت ببرم!
اگر خداوندبه من جرعه ای حیات می بخشید:ساده تر لباس می پوشیدم وچهره ام را به سمت افتاب بر می گرداندم و نه تنها جسمم ٬بلکه روحم را در برابر آفتاب عریان می ساختم.
خدای من !اگر من یک قلب داشتم٬تمام نفرتم را بر یخ می نوشتم آنگاه منتظر در امدن افتاب می ماندم.گل های رز را با اشکهایم آب می دادم و تا درد خارهای آنها٬وبوسهء گلبرگهای سرخ انها را حس کنم.