
مدتها بود از آخرین اجرای وی میگذشت و جامعهء تئاتری ایران تشنهء حضور دوبارهء او بر صحنه ها بود.سالها گذشت(حدود۴سال)وبالاخره خبر رسید که قرار است استاد دوباره به صحنه بازگردد. قرار است دوباره با آن نگاه خاص و بی پروایش حرفهای جدید بزند.حواشی بسیار گذشت و حرف وحدیثهای فراوان نقل شد تا بالاخره نمایش «افرا»به کارگردانی «بهرام بیضایی» به صحنه رفت.اما برای من بسیار عجیب بود که می دیدم آن شور و نشاطی که باید برای تماشای کار «بهرام بیضایی» در بین دانشجویان هنر باشد٬نیست.رخوت و سکوتی آشکار در بین دانشجویان هنر رخنه کرده بود که هر ذهن کنجکاوی را به سوال می انداخت.مگر نه اینکه بهرام بیضایی یکی از نامداران و تاثیرگذاران بی شک این تئاتر و به طور کل هنر این مملکت است؟مگر نه اینکه همیشه فکر و حرفش نسل جوان این جامعه بوده؟... بالاخره روزی در یکی از کلاسها پرسیدم :چرا؟
جواب دادند:آقای بیضایی دستور داده اند تخفیف دانشجویی این اجرا برداشته شود. یک دانشجو از کجا بیاورد برای یک اجرای تئاتر فقط ۸۰۰۰ تومان هزینهء بلیط کند؟(حالا هزینه های خورد و خوراک و رفت وآمد که با توجه به ساعت آغاز و پایان کار اجتناب ناپذیر بود به کنار!)گفتند:تازه سایر اساتید هم اعلام کرده اند که به دیدن این کار نخواهند رفت...دلیلش؟خوب واضح است٬آقای بیضایی دستور داده اند بلیط مهمان هم از این اجرا حذف شود.احتمالا ایشان توقع دارند کسانی مثل«استادحمیدسمندریان»«استادقطب الدین صادقی»«استاد عزیزی»و سایر بزرگان تئاتر این مملکت بیایند در صف بایستندو به دست بوس ایشان بروند. این آیا بی احترامی به همکاران و بزرگان نیست؟
چه جوابی می توانستم بدهم؟یادم افتاد روز قبل را که دوستی برای دریافت بلیط پیش خرید کرده اش به تالار وحدت رفت و در کمال تعجب فهمید یکی دیگر امده و بلیط او را گرفته!!!و سالن و مدیریت ان هم هیچ تعهدی در زمینهء جبران خسارت را به گردن نمی گیرد....!
قضاوت را به شما می سپارم و فقط در پایان چند سوال از استاد بیضایی می کنم:
جناب استاد٬از میان ۲۰۰ دانشجوی دانشکدهء تئاتر دانشگاه آزاد۱۰٬ نفر کار شما را دیدند.اگر مشت را نمونهء خروار بدانیم و اگر بپذیریم که دانشجویان این دانشگاه از لحاظ مالی وضعی به مراتب بهنر از سایرین دارند٬ آیا شما در راه آرمانهای مطروحه تان در این ۴۰ سال٬ شکست نخورده اید؟آیا درگیری لفظی همسر شما با خبرنگاران منتقد این اثر در جلسهء پرسش و پاسخ٬نشانگر عدول شما از حرفها و اندیشه هایتان نیست؟اصلا اجرا بردن تئاتری از سوی شما در این دورهء خفقان و سانسور٬بوسیدن دست ابلهان نیست؟
جناب استاد بیضایی ما از خود شما آموخته ایم که: بزرگ ماندن بسیار سخت تر از بزرگ شدن است.!!!
شب تیره و ره دراز و من حیران
فانوس گرفته او به راه من
برشعلهءبی شکیب فانوسش
وحشت زده می دود نگاه من
برما چه گذشت؟کس نمی داند
دربسترسبزه های تر دامن
گویی که لبش به گردنم آویخت
الماس هزار بوسهءسوزان
برما چه گذشت؟کس چه می داند
من او شدم او خروش دریاها
من بوتهء وحشی نیازی گرم
او زمزمهءنسیم صحراها
می ترسم از این نسیم بی پروا
گربا تنم این چنین درآویزد
ترسم که زپیکرم میان جمع
عطرعلف فشرده برخیزد.
(گزیدهءاشعارفروغ فرخزاد/انتشارات مروارید/چاپ چهارم ۱۳۸۰)
پنجره ات را که باز کنی از لابلای سردبادهای زمستانی وجیک و جیک گنجشکان گرسنه٬صدای آوازی دور خواهی شنید.آوازی با صدایی محزون اما با صلابت که از رنجهای هزاران سالهء زن این سرزمین می گوید.(آنگاه که اعتماد من از ریسمان سست عدالت...)(خوش باد مستی ات که مرا نوش می کنی...)
هرسال ۲۴ بهمن ماه یادآور کوچ زودهنگام و دردناک شاعرهء دردها و امیدها٬نازنین آوازها و بغضنامه ها چهرهء ماندگار ادب ایران زمین«فروغ فرخزاد»است.کسی که بی شک در تاریخ ادبیات معاصر این مرزو بوم کسی به تاثیر گذاری والبته مظلومیت او نمی توان یافت.بانویی سرشار از حسی پاک و دلی دردمند که جهان را بی عشق نمی خواست.
یادش به خیر!

از در دوستی وارد شدند.مثل تمام آنانیکه بزرگان را نرده بانی می بینند برای به اوج رفتن.
آمدند و بیخ گوش پیرمرد خواندند که ما چنینیم و چنان یا (من آنم که رستم بود پهلوان).
پیرمرد گفت:آقاجان مارا چه به دنیای مجازی و اینترنت؟ما همین که این چند رمان و مقاله و تحقیق آخرمان را ویرایش کنیم و به دست ناشر بسپریم برایمان کافی است٬ که دیگر دوریم ار روزهای جوانی و شروشور.
آنان(همان دشمنان در لباس دوست)ریش و پشم پرپشتشان را خاراندند که: ای استاد این چه فرمایشاتی است که می کنید؟شما ماشاا... هنوز جوانید و در ابتدای راه.
گفت:...
گفتند:...
گفت:...
گفتند:...
تا اخر پیرمرد که فکر می کرد در این دنیا همه مثل خودش ساده دل و مهربانند راضی شد نامی را که یادآور سالها تلاش و بزرگی بزرگانی چون خودش٬منوچهرآتشی٬احمدمحمودو... بود را وصل کند به قدکوتاه و مغز کوچک و ریش و پشم انبوه یکسری داعیه دار پیزوری.
و۵سال گذشت...و۵سال با خون دل گذشت...و۵سال با فاجعه ای به نام «سایت ادبی٬هنری خزه»گذشت تا اینکه بالاخره پیرمرد طاقتش تمام شد.
در منزلش بودم.دراتاق پسرش «نیما» که آقایان با لب و لوچهء آویزان و ریش و پشم فرخورده سر به اندرون دو پا فرو کرده و گریختند.اجازه خواستم و به حضورشان رفتم.چقدر تکیده شده بود استاد«محمدایوبی». مرا که دید گفت:
تعطیلش کردم.گفتم اگر می خواهید ادامه بدهید٬اسم مرا بردارید و خودتان ادامه دهید.
در دل گفتم:آقاجان اینان نام شمارا می خواهند تا شاید نمدی شود برایشان به جهت ساخت کلاه.
صورت استاد را بوسیدم و خارج شدم.بغض کرده بودم.به اتاق نیما برگشتم٬او ساز زدو من گریستم.استاد هم در اتاق بغل داشت می گریست.
و به همین سادگی نام محمد ایوبی بازیچه شدو بعد از ۵سال فحاشی و خودنمایی و هرز رفتن٬دوستان ریش و پشمی مجبور شدند سایت خزه را تعطیل کنند.
فدای سرت استاد.سایهء شما پردوام باشد!
توی مهتابی خانهءگل آقانشسته بودیم.گفت:
----:می خواهم گل آقا را تعطیل کنم(مثل همیشه چمهایش هم می خندید و هم برق می زد)نظرت چیه؟
----:تصمیمت رو گرفتی؟
----:آره
----:چرا؟
----:برای اینکه به یکی که باید داد بزنه٬دروغ نگفته باشم٬حواسش رو پرت نکرده باشم.می فهمی؟
(حالا علاوه بر درخشش چشمهاوبرق خنده٬موج اشک هم در چشمهایش پیچید)
آیندگان خواهند گفت کار کارستان گل آقا٬ تاسیس هفته نامه نبود.تعطیلی گل آقا بود...نه؟
(شبی در محضرگل آقا/برگرفته از سایت رسمی«عطاالله مهاجرانی»)
در ۹ فوریهء سال ۱۸۹۸در روستایی از کشورآلمان کودکی به دنیا آمد که بعدها نام بزرگش در کنار اسطوره هایی چون «شکسپیر»٬«پینتر»٬«پیتربروک»٬«ساموئل بکت»و...در سر در تئاتر جهان خودنمایی کرد.کودکی با کله ای گرد و صورتی مضحک٬اما افکاری که از همان دوران خردسالی و نوجوانی نشان از نبوغی به نهایت سر شار می داد.او به دنیا آمده بود تا بنویسد.او به دنیا آمده بود تا در دنیای کلمه و نورو صحنه یکه تازی کند.او به دنیا آمده بود برای«دربارهء تئاتر»«ننه دلاور»«بوتیقای کوچک» و هرآنچه از جهان کلمات و اندیشه سهم او است.او به دنیا آمد تا نویسنده شود.
۹فوریه(۲۰بهمن)سالروز تولد «برتولدبرشت»نمایشنامه نویس٬محقق و کارگردان شهیر آلمانی بر دوستداران اندیشه و هنر مبارک باد.
انسان با تمام کوچکی اش جا نمی شود در جهان به این بزرگی وقتی که قلم به دست می گیرد و می نویسد.شاید برای همین است که عده ای ولو در حد تخیل سعی به کشف رموز کهکشانها می کنند و سر به طاق آسمان می سایند.نویسنده بودن یعنی:من آواز پر جبرئیل را از آنسوی ابرها می شنوم.یعنی:گاهی کلمات راه خانه شان را گم می کنند و سراغ از من می گیرند.نویسنده بودن یعنی: من بارداربی نهایت بغض و بینهایت لبخندم.یعنی:شانه ای برای گریستن و گوشی برای شنیدن.نویسنده بودن یعنی:ترانه هایی که مادرم به من آموخت...
یکسالی می شود که با (دی نا)و۵فصل اش هر ۲۰ روز به میهمانی رفاقتت می آییم و داشته هایمان را قسمت می کنیم با هم. در این مدت بوده اند نازنینانی که آنچنان مومنانه و دوستانه همراهی مان کرده اند که تا ابد شرمسار بزرگی و حضورشان هستیم(هم من و هم دی نا)و بودند نازنینانی که جز به فحاشی و انکارودشمنی با ما برخورد نکردند که وامدار انان نیز هستیم که:
«هرچه تبر زدی مرا٬زخم نشد جوانه شد»
واینک به پاسداشت حضور سبز دوستان و دشمنان و به یمن حدود یکسال عاشقی و دوستی در این بازار مکارهء مجازی٬ پرتره جایی خواهد بود برای دلنوشته های ما.می گویم«ما»چرا که همانقدر به بودنتان و رفاقتتان مومنم که به حضور خدا در تمام لحظات زندگی ام.
جان تو!