می دونم می بینمت یه روز دوباره تو یه دنیایی که آدمک نداره
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 0:39 توسط علیرضا آقائی راد
|
نمی دانم چقدر به خواندن فیلمنامه یا نمایشنامه علاقه دارید.اما حتی اگر اهل خواندن اینچنین سبکهای ادبی هم نیستید پیشنهاد امروز را جدی بگیرید.
(بی بی یون)نام سریال نامه ای است که حسین پناهی در سال ۱۳۷۴ برای تلویزیون نوشت وکارگردانی و بازی کرد.داستان این اثر در دهی به نام بی بی یون وپیرامون تقابل دختری شهری که به عنوان معلم به این ده آمده و اهالی آن ده می گذرد.شخصیت های این اثر در کنار سادگی روستاییشان درونی پرآشوب و جهان بینی ای پرمغز دارند. اما آنچه بی بی یون را اثری قابل تامل واحترام می کند٬فضای به شدت احساسی و رمانتیک موجود در اثر است.بی شک بی بی یون یکی از عاطفی ترین فیلمنامه های نگاشته شده در دورهء معاصر است.
این کتاب را انتشارات الهام در سال ۱۳۷۷ در نوبت اول به چاپ رساند که تا کنون چند نوبت تجدید چاپ شده است.
پیشنهاد می کنم خواندن بی بی یون را از دست ند هید.
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 0:33 توسط علیرضا آقائی راد
|
به خانه می رفت
با کیف
وبا کلا هی که بر هوا بود.
چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید.
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت.
وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود.
تنها مادر بزرگش دید٬
گل سرخی را در دست فشردهء کتاب هندسه اش
و خندیده بود.!
(من و نازی/شاعر:حسین پناهی/
ناشر:انتشارات الهام)
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 0:11 توسط علیرضا آقائی راد
|
حسین پناهی در ۶ شهریور ۱۳۳۵ درروستای دژکوه از توابع استان کهکیلویه وبویراحمد متولد شد.۲ساله بود که پدر را از دست داد .در سال ۱۳۵۱ وبعد از گرفتن مدرک سیکل وارد حوزهء علمیهء قم شد٬برای گذراندن دورهء طلبگی.اما ۳سال بعد و پس از مواجه شدن با سوال پیرزنی فقیر حوزه را رها کردو به شوشتر رفته و در آنجا به معلمی پرداخت.به سال ۱۳۵۶ مجددا به دژکوه بازگشت و ازدواج کرد.حاصل این ازدواج دو فرزند دختر و یک پسر است.در سال ۱۳۵۹ داوطلبانه عازم جبهه شد ودر بخش فرهنگی آنجا به فعالیت پرداخت.در سال ۱۳۶۰ به تهران مهاجرت کرد وبه دلیل فقر زیاد به مدت یک سال در یکی از قبرهای خصوصی امام زاده قاسم سکنی گزید.در همین سال به عضویت جامعهء هنری آناهیتا درآمد.در سال ۱۳۶۴ در سازمان صداوسیما استخدام شد و در همان سال ضمن بازی در سریال گرگها٬(دومرغابی درمه) را نیز نوشت.در سال ۱۳۶۵ دومرغابی در مه را کارگردانی و بازی کرد که از سیما پخش شد و بسیار مورد توجه قرار گرفت.در سال ۱۳۶۹ بخاطر بازی در فیلم سینمایی (سایهء خیال )که به نوعی زندگینامهء خودش بود٬ موفق به دریافت دیپلم افتخار بهترین بازیگر مرد از جشنوارهء فجر شد.بعد از آن نوشت و گریست و نوشت و گریست تا ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ که در منزلش در خیابان جهان آرا به دلیل سکتهء قلبی درگذشت.پیکر تقریبا متلاشی شده اش سه روز بعد در ۱۷ مرداد بوسیلهء دخترش آنا پیدا شد. پیکر آن مرحوم در ۲۱ مرداد در دژکوه آرام گرفت برای همیشه.
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 0:0 توسط علیرضا آقائی راد
|
خیلی حرف داشتم برای گفتن.به اندازهءتمام بغض های این سالها که پناهی دیگر در بین ما نیست. از نارفیقی های به ظاهر رفیقان تا دشمنی ها و حیله های قماشی که نام فرهنگی بر خود و اعمال کثیفشان گذاشته اند.خیلی حرف داشتم با یغما گلرویی که نانش هنوز بوی خون حسین پناهی را می دهد.خیلی حرف داشتم با انتشارات دارینوش که حسین را مانکنی کرد پشت ویترین کتابفروشی ها. خیلی حرف داشتم با رسول نجفیان که امروز خود را صمیمی ترین دوست مرحوم پناهی می داند اما آن روز که (چیزی شبیه زندگی)می خواست اجرا شود کاری کرد که دشمن نمی کند.خیلی حرف داشتم با خیلیهای دیگر. اما یادم آمد حسین آرام بود وگریزان از همهمه های رایج در شهرت و شناس بودن.او می خواست ناشناس بماند ولی انسان باشد.
همهءآنهایی را که از نامش ومرگش پلی ساختند برای ارضای عقده های خود به وجدانشان واگذار می کنم و تنها یک جمله می گویم:
من ۱۷ ساله بودم که...
بگذریم.!
خوب بخوابی حسین پناهی نازنین.دلم می سوزد اما همان بهتر که مردی.روی زمین کسی قدرت را نمی دانست.
+
نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 23:43 توسط علیرضا آقائی راد
|