حالا دیگر مثل سابق نیستم٬حالا می توانم تاکمی مانده به نیش آفتاب بیداربمانم وبه شهرپراز بهانه فکرکنم.به حرفهایی که ازاول غروب باخودم آورده ام.این حرفهای باران خورده ٬این حرفهای خیس خیس٬که آفتاب هم نمی تواند ازرگهایش بگذرد.برایت چندشعر ازنیما٬سهراب وفروغ فرستاده ام وچند شعر از برو بچه های نزدیکتر دوست.این شعرهارا بخوان وبهانه مگیر. من تمام بهانه هایت را گرفته ام.شعربخوان عزیز.
آخرچطور می توانم ازبهانه های تو حرف بزنم؟تو می خواهی حرفهای شیرین بنویسم!
می دانی!باید راحت زندگی کرده باشی تاحرفهای شیرین بزنی٬اگرنه دنیا آنقدر تلخ است که رویای کودکی و نامه های عاشقانه هم نمی تواند آنرا شیرین کند.حالا هی بگو برایم از حرفهای شیرین بنویس که عاشقان٬پنهانی به گوش هم زمزمه می کنندو دوراز آدمها ٬زیرباران وسایهء درختها می خندند.
من٬تاهمین جا هم که آمده ام در شگفتم عزیز!
(من ازدنیای بی کودک می ترسم/نویسنده:هیوا مسیح
ناشر:قصیده سرا)
اما در بخش ادبیات٬کشور آلمان وهم مسلکان همزبانش٬ تحول خود را از بعد از جنگ جهانی اول و با ابداع مکتب ادبی "اکسپرسیونیسم"(تنها مکتب ادبی جهان که در کشوری جز فرانسه شکل گرفته )آغازکردند.اکسپرسیونسم در واقع عصیانی اساسی برضد تمدن رایج آن زمان کشور آلمان است.کشوری ویران از جنگ و درگیر فلسفه های مجرد٬هنرهای کلاسیک٬تفکرات بورژوازی واقتصادهای کارگری.و به این ترتیب ادبیات کشور آلمان وسایر کشورهای آلمانی زبان در سایهء این تحول عظیم ادبی وهنری تا به امروز در رتبهء کشورهای صاحب سبک در ادبیات جهان خودنمایی می کنند.
در همین راستا وبرای شناخت هرچه بیشتر ادبیات معاصر کشورهای آلمانی زبان٬نشرماهی اقدام به چاپ مجموعهء٬ ۴۵داستان کوتاه از ۲۶ نویسندهءآلمانی زبان به نام"مجموعهء نامرئی"کرده است. در این مجموعهءارزشمند که با مقدمه و ترجمهء "علی اصغرحداد"در دسترس است٬داستانهایی از :فردریش دورنمات٬ راینر ماریاریلکه٬ اشتفان تسوایک٬روبرت موزیل٬گونترگراس٬پتر هانتکه و بسیاری دیگر از بزرگان ادبی این کشورها به چشم می خورد.
این کتاب از تازه های نشر ماهی بوده و در بهار ۸۶ در نوبت اول و به قیمت ۶۰۰۰۰ ریال به چاپ رسیده است.
دیگه من آخره خطم اینجا برگشتن نداره
حتی گریهء شبونت منو پیشت نمیاره
دیگه من آخره خطم وقت پرکشیدن اینجاس
جام اجباری مرگ رو بی تو سرکشیدن اینجاس
توی این اتاق خاکی خاطراتمو می بوسم
نمی خواد بیای سراغم اگه باشی هم می پوسم
دیگه دیدنت محاله مورچه ها چشامو خوردن
قلبم و بهت نمی دم آخه موشا اونو بردن
فکر می کردم خیلی ساده همه دنیا رو حریفم
حالا کرما لونه کردن توی سینهء نحیفم
می سوزه تنم همیشه از یه حرمی که عذابه
می دونم وقتیکه نیستم باز داره خورشید می تابه.
نام اثر:غروب دریا.مکان:بندرترکمن(دریای خزر).زمان:فروردین ۸۶.نام عکاس:محمدرضامعصومی.
این شماره از رودکی با قیمت ۱۲۰۰۰ ریال در کیوسک های مطبوعاتی و انتشاراتی های معتبر در دسترس می باشد.
ـــ سلام.چرافانوست راخاموش کردی؟
فانوس افروزجواب داد:
ـــ این دستوراست.صبح بخیر.
ــــ دستورچیست؟
ــــ این است که فانوسم را خاموش کنم.شب به خیر.
وباز فانوس را روشن کرد.
ــــ پس چرا باز روشنش کردی؟
فانوس افروزگفت:
ــــ این دستور است.
شازده کوچولو گفت:
ــــ نمی فهمم!
فانوس افروزگفت:
فهمیدن ندارد.دستور دستور است.صبح بخیر.
و فانوس را خاموش کرد وادامه داد:کارطاقت فرسایی دارم.پیشترها این کار معقول بود.صبح خاموش می کردم وشب روشن.آن وقت می توانستم بقیهء روز را استراحت کنم وبقیهءشب را بخوابم.
ــــ وبعد دستور عوض شد؟
فانوس افروز گفت:
ــــ دستور عوض نشد.گرفتاری همین جاست!سرعت گردش سیاره سال به سال بیشتر شده است٬ولی دستور همان است که بود!!!
(شازده کوچولو/نویسنده:آنتوان دوسنت اگزوپری/
ترجمهء:ابولحسن نجفی/انتشارات:نیلوفر)
آخرین نمونهءدشمنی وعنادتفکرات سنتی باهنروفرهنگ بیداروروشنگررا می توان درمطلب زننده٬بی ادبانه وفاقد ارزشهای مستند وعینی روزنامهء"جمهوری اسلامی"نسبت به استادموسیقی ایران٬زنده یاد"بابک بیات"جستجوکرد.حمله باتندترین وبی ادبانه ترین کلمات ممکن٬ارائهءتصویری نادرست ومخدوش از گذشتهءمرحوم بیات ونسبت دادن تهمت هایی ناروا به ایشان٬چکیدهءاین مطلب موهون می باشد.
حالاسوال اینجاست که تاکی بایددراین جامعه شاهداین چنین افسارگسیختگی هاوتاخت وتازهای نابخردانه درقبال فرهنگ وهنروبزرگان این مرزوبوم باشیم؟
ودرمقابل تاکی بایدببینیم سکوت وبی تفاوتی نسل جوان وآینده سازاین جامعه رادرقبال قلدری هاوگردن کشی های عده ای عصر حجری؟افرادی نان به نرخ روزخوارکه امروز هنرکشی می کنند وفردا ممکن است کارگردان شوند وفیلمشان پرفروش ترین!(مملکت که صاحب ندارد)
پس به نام آزادی٬صداقت وبه امیدفرداهایی روشن ونوید بخش٬یادمان امروز راتقدیم می کنیم به "استادبابک بیات"وملودی های همیشه ماندگارش درگوش همیشهء ما!
وما که کودک بودیم روزهامان پر بود از شیون و بغضهای مدام وشبهامان می سوخت درتب آژیر خطر واضطراب.
کودک که باشی بایدکودکی کنی.این فلسفه نیست یا یکی از آن تزهای مسخرهءروانشناسی.این واقعیت است.وواقعیت این است که وقتی کودکی خیلی چیزها هستند که تو معنایشان رانمی دانی و نباید هم بدانی.وماکه کودک بودیم وکودکی نمی کردیم٬خیلی چیزهارامی فهمیدیم بی آنکه وقت فهمیدنش باشد.
ماکه کودک بودیم اطرافمان پربودازمرگ وخرابی وتمام چیزهای بد.درکودکی ما پدرهازودمی مردند٬مادران زود پیر می شدندوخانه هامی لرزیدند و خراب می شدندوفرو می ریختند برسرصاحبانشان.کوچه هاپربودند ازآدمهایی که زخم برداشته اندوناله می کنندوعزیزانشان بی اعتنا به آنهاوزخمهاوناله هاشان می گذرندازکنارشان.
کودک که بودیم٬پدری برترک بند دوچرخه٬سرپسرش رابسته بود وبه قبرستان می برد.بدن پسر را که رفیق مابود٬روزقبل دفن کرده بودند.کودک که بودیم جسدآقانصیربقال را که دوروزقبل مرده بود٬وسط کوچه سگها نصفه شبی تکه پاره کردند و خوردند.
وماکودک بودیم!ومی دیدیم ومی شنیدیم ومی ترسیدیم٬نه به اندازهءبزرگترها٬که خیلی بیشترازآنها.
درکودکیهای ما توپ بود٬که ویران می کرد.تفنگ بود٬که می کشت.مادربودکه زودپیرمی شدوپدربود...نه٬پدر نبود!
وما کودک بودیم!